The Flower

Once in a golden hour
I cast to earth a seed.
Up there came a flower,
The people said, a weed.

To and fro they went
Thro' my garden bower,
And muttering discontent
Cursed me and my flower.

Then it grew so tall
It wore a crown of light,
But thieves from o'er the wall
Stole the seed by night.

Sow'd it far and wide
By every town and tower,
Till all the people cried,
"Splendid is the flower!"

Read my little fable:
He that runs may read.
Most can raise the flowers now,
For all have got the seed.

And some are pretty enough,
And some are poor indeed;
And now again the people
Call it but a weed.


یه روز یه باغبونی

یه مرد آسمونی

نهالی کاشت میونه باغچه ی مهربونی

می گفت سفر که رفتم یه روز و روزگاری

این بوته ی یاس من می مونه یادگاری

هر روز غروب عطر یاس تو کوچه ها می پیچید

میونه کوچه باغا بوی خدا می پیچید

اونایی که نداشتند از خوبی ها نشونه

دیدن که خوبی یاس باعث زشتیشونه

عابرهای بی احساس پا گذاشتند روی یاس

ساقه هاشو شکستند آدمهای نا سپاس

یاس جوون بعد اون تکیه زدش به دیوار

خواست بزنه جوونه اما سر اومد بهار

یه باغبونه دیگه

شبونه یاس رو برداشت

پنهون زه نا محرمها

تو باغ دیگه ای کاشت

هزار ساله کوچه ها پر می شه از عطر یاس

اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس  

 شاعر: فرید احمدی